تبليغاتX
دفتر یادداشت اینترنتی من
اگر بدانی

کیستی

چه می خواهی

چرا می خواهی

واگر ایمان بیاوری به خویشتن

و توان آن بیابی که خود را فراچنگ آری

                         و نگرشی مومنانه به زندگانی را

پس می توانی

که زندگی را

    از آن خویش کنی

           تنها اگر بخواهی.

+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 18:44 توسط اردیبهشت |

یالطیف

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود ودر جاده ای روشن و تاریک راه می رفت .

مرد جلو رفت و از او پرسید:این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟

فرشته پاسخ داد :می خواهم با این مشعل بهشت را به آتش بکشم و با این سطل آب آتش های جهنم را خاموش کنم.آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد!!

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 0:3 توسط اردیبهشت |

یالطیف

روزی مرگ از زندگی پرسید:آن چیست که باعث می شود تو شیرین و من تلخ جلوه کنم؟    زندگی لبخندی زد و گفت :دروغ هایی که در من نهفته است و حقیقتی که در تو وجود دارد ......


سلام . امیدوارم عبادت همه تو این ماه قشنگ قبول باشه .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 10:29 توسط اردیبهشت |

مـهمــــان

پیرزن با تقوایی در خواب خدا را دید و به او گفت : " خدایا ، من خیلی تنها هستم . آیا مهمان من می شوی ؟" خدا قبول کرد و به او گفت فردا به دیدنش خواهد رفت .

پیرزن از خواب بیدار شد ، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد . رفت وچند نان تازه خرید خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود، پخت .سپس نشست و منتظر ماند.

چند دقیقه بعد درِ خانه به صدا در آمد. پیرزن باعجله به طرف در رفت و آن را باز کرد. پشت در پیرمرد فقیری بود . پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد . پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست .

نیم ساعت بعد باز درِ خانه به صدا در آمد . پیرزن دوباره در را باز کرد . این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد . پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت.نزدیک غروب بار دیگر درِ خانه به صدا در آمد . این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده ، پس با عجله به سوی در دوید . در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود . زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد . پیرزن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد ، زن فقیر را دور کرد.

شب شد ولی خدا نیامد . پیرزن ناامید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید. پیرزن با ناراحتی به خدا گفت :" خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم می آیی؟" خدا جواب داد :" بله من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی!"

.....

+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 0:32 توسط اردیبهشت |

خدای خوب وخدای بد بر بالای کوه با هم روبه رو شدند.

 خدای خوب گفت : " روزت به خیر برادر." خدای بد پاسخی نداد. خدای خوب گفت :" امروز سر دماغ نیستی ؟" خدای بد گفت :" نه زیرا که این روزها غالبا مرا به جای تو می گیرند و به نام تو می خوانند و با من چنان رفتار می کنند که انگار من توام . این مرا خوش نمی آید ."

 خدای خوب گفت :" ولی مرا هم به جای تو گرفته اند و به نام تو می خوانند ."

 خدای بد به راه افتاد و رفت دشنام گویان به بلاهت انسان....

                                                                               جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 0:48 توسط اردیبهشت |

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت : " مي آيد. من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد. " و سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست ! " گنجشك گفت : " لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سر پناه بي كسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم،‌ كجاي دنيا را گرفته بود ؟ " و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.خدا گفت : " ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. " گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت : " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي..." اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد...!
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 10:51 توسط اردیبهشت |

  بــــــرادر

  تامی کوچولو به تازگی صاحب یک برادر شده بود و مدام به پدر و مادرش اصرار می کرد که او را با برادر کوچکش تنها بگذارند. اما پدر و مادر او می ترسیدند ، تامی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و به او آسیبی برساند ، برای همین به او اجازه نمی دادند با نوزاد تنها بماند.

 اما در رفتار تامی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد با نوزاد مهربان بود و اصرارش برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد . بالاخره پدر و مادرش به او اجازه دادند.

 تامی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . تامی کوچولو به طرف برادر کوچکترش رفت صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : " داداش کوچولو به من بگو خدا چه شکلیه ؟ من کم کم داره یادم میره ! " ....

 و ای کاش ما هم دوباره خدا را به یاد می آوردیم .......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 1:3 توسط اردیبهشت |

  نیــــــــایش

 خدایا عقیده ی مرا از دست عقده ام مصون بدار .

 خدایا به من قدرت تحمل عقیده ی مخالف ارزانی کن .

 خدایا رشد عقلی و علمی ، مرا از فضیلت تعصب ، احساس و اشراق محرو نسازد .

 خدایا شهرت منی را  که می خواهم باشم قربانی منی که می خواهند باشم نکند.

 خدایا مرا به خاطر حسد ، کینه و غرض عمله ی آماتور ظلمه مگردان .

 خدایا خودخوهی را چندان در من بکش یا چندان برکش تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم .

 خدایا به هرکه دوست می داری بیاموز عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر آن که دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق نیز برتر است .

 خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است ، حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم . بگذار آن را خود انتخاب کنم اما آن چنان که تو دوست داری .

 خدایا چگونه زیستن را تو به من بیاموز ، چگونه مردن را خود خواهم دانست .

 خدایا رحمتی کن تا ایمان نام و نان برایم نیاورد ، قوتم بخش تا نانم و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند نه از آنها که پول دین می گیرند و برای دنیا کار می کنند .

 ای خداوند ! تو که همه ی فرشتگانت را در پای آدم بسجده افکندی اینک نمی بینی که بنی آدم را در  پای دیوان بخاک سجود افکنده اند ؟ آنان را از بند عبودیت بتهای این قرن که خود تراشیده ام به بندگی آزادی بخش عبادت خویش آزادی بخش .

                                                                   دکتر علی شریعتی 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 10:6 توسط اردیبهشت |

یا لطیف برای شروع کلامم و نخستین سیاهی جوهر قلمم بر صفحه کاغذم می خواهم حرف مقدس س را ببنویسم و ادامه هم ســـــــــــلام ، سلام به تو که در این دنیای مجازی بی خبر سر زدی به شهر صلح و آرامش . برای شروع می خوام بگم اول راهم به کمک تو و نظرای تو نیاز دارم تا بتونم از تو که لحظاتی به شهر من سفر کردی پذیرایی کنم . می خوام به من خوش آمد بگی و من رو هم از خودت حساب کنی ، دوست عزیزم ، رهگذری که می خوای بری ، کمی صبر کن ، ... حرف حساب من اینه : من می خوام برای تو بنویسم پس تو هم به من کمک می کنی ؟... پس خدایا به امید تو ........
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 1:45 توسط اردیبهشت |