کیستی
چه می خواهی
چرا می خواهی
واگر ایمان بیاوری به خویشتن
و توان آن بیابی که خود را فراچنگ آری
و نگرشی مومنانه به زندگانی را
پس می توانی
که زندگی را
از آن خویش کنی
تنها اگر بخواهی.
مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود ودر جاده ای روشن و تاریک راه می رفت .
مرد جلو رفت و از او پرسید:این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟
فرشته پاسخ داد :می خواهم با این مشعل بهشت را به آتش بکشم و با این سطل آب آتش های جهنم را خاموش کنم.آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد!!
روزی مرگ از زندگی پرسید:آن چیست که باعث می شود تو شیرین و من تلخ جلوه کنم؟ زندگی لبخندی زد و گفت :دروغ هایی که در من نهفته است و حقیقتی که در تو وجود دارد ......
سلام . امیدوارم عبادت همه تو این ماه قشنگ قبول باشه .
![]()
![]()
![]()
مـهمــــان
پیرزن با تقوایی در خواب خدا را دید و به او گفت : " خدایا ، من خیلی تنها هستم . آیا مهمان من می شوی ؟" خدا قبول کرد و به او گفت فردا به دیدنش خواهد رفت .
پیرزن از خواب بیدار شد ، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد . رفت وچند نان تازه خرید خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود، پخت .سپس نشست و منتظر ماند.
چند دقیقه بعد درِ خانه به صدا در آمد. پیرزن باعجله به طرف در رفت و آن را باز کرد. پشت در پیرمرد فقیری بود . پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد . پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست .
نیم ساعت بعد باز درِ خانه به صدا در آمد . پیرزن دوباره در را باز کرد . این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد . پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت.نزدیک غروب بار دیگر درِ خانه به صدا در آمد . این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده ، پس با عجله به سوی در دوید . در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود . زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد . پیرزن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد ، زن فقیر را دور کرد.
شب شد ولی خدا نیامد . پیرزن ناامید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید. پیرزن با ناراحتی به خدا گفت :" خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم می آیی؟" خدا جواب داد :" بله من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی!"
.....
خدای خوب گفت : " روزت به خیر برادر." خدای بد پاسخی نداد. خدای خوب گفت :" امروز سر دماغ نیستی ؟" خدای بد گفت :" نه زیرا که این روزها غالبا مرا به جای تو می گیرند و به نام تو می خوانند و با من چنان رفتار می کنند که انگار من توام . این مرا خوش نمی آید ."
خدای خوب گفت :" ولی مرا هم به جای تو گرفته اند و به نام تو می خوانند ."
خدای بد به راه افتاد و رفت دشنام گویان به بلاهت انسان....
جبران خلیل جبران
تامی کوچولو به تازگی صاحب یک برادر شده بود و مدام به پدر و مادرش اصرار می کرد که او را با برادر کوچکش تنها بگذارند. اما پدر و مادر او می ترسیدند ، تامی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و به او آسیبی برساند ، برای همین به او اجازه نمی دادند با نوزاد تنها بماند.
اما در رفتار تامی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد با نوزاد مهربان بود و اصرارش برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد . بالاخره پدر و مادرش به او اجازه دادند.
تامی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . تامی کوچولو به طرف برادر کوچکترش رفت صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : " داداش کوچولو به من بگو خدا چه شکلیه ؟ من کم کم داره یادم میره ! " ....
و ای کاش ما هم دوباره خدا را به یاد می آوردیم .......
خدایا عقیده ی مرا از دست عقده ام مصون بدار .
خدایا به من قدرت تحمل عقیده ی مخالف ارزانی کن .
خدایا رشد عقلی و علمی ، مرا از فضیلت تعصب ، احساس و اشراق محرو نسازد .
خدایا شهرت منی را که می خواهم باشم قربانی منی که می خواهند باشم نکند.
خدایا مرا به خاطر حسد ، کینه و غرض عمله ی آماتور ظلمه مگردان .
خدایا خودخوهی را چندان در من بکش یا چندان برکش تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم .
خدایا به هرکه دوست می داری بیاموز عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر آن که دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق نیز برتر است .
خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است ، حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم . بگذار آن را خود انتخاب کنم اما آن چنان که تو دوست داری .
خدایا چگونه زیستن را تو به من بیاموز ، چگونه مردن را خود خواهم دانست .
خدایا رحمتی کن تا ایمان نام و نان برایم نیاورد ، قوتم بخش تا نانم و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند نه از آنها که پول دین می گیرند و برای دنیا کار می کنند .
ای خداوند ! تو که همه ی فرشتگانت را در پای آدم بسجده افکندی اینک نمی بینی که بنی آدم را در پای دیوان بخاک سجود افکنده اند ؟ آنان را از بند عبودیت بتهای این قرن که خود تراشیده ام به بندگی آزادی بخش عبادت خویش آزادی بخش .
دکتر علی شریعتی ![]()